تحقیق اختلاف نظر شيعه و سني

دسته بندي : علوم انسانی » معارف اسلامی
مشخصات فایل:
تحقیق اختلاف نظر شيعه و سني
قالب بندی: فایل word و قابل ویرایش
تعداد صفحات: 283


بخشی از متن تحقیق:
در مورد اختلاف‌ ميان‌ علي‌ رضی الله عنه و معاويه‌ اهل‌ سنت‌ بر اين‌ متفقند كه‌ علي‌ رضی الله عنه بر حق‌ بوده‌ و معاويه‌ و كساني‌ كه‌ بااو بودند از حكومت‌ علي‌ سرپيچي‌ كرده‌ بودند. اهل‌ سنت‌ از شيعيان‌ مي‌خواهند حتي‌ يك‌ نوشته‌ در عقيده‌ اهل‌ سنت‌بياورند كه‌ مغاير اين‌ موضوع‌ اهل‌ سنت‌ باشد. بر عكس‌ اهل‌ سنت‌ مي‌توانند صدها كتاب‌ از بزرگان‌ خود در عقيده‌بياورند و به‌ ايشان‌ ثابت‌ كنند كه‌ اهل‌ سنت‌ خروج‌ معاويه‌ بر علي‌ را عملي‌ اشتباه‌ مي‌دانند. پس‌ چرا شيعيان‌ سعي‌ دارندكه‌ اهل‌ سنت‌ را در صف‌ معاويه‌ و مخالفت‌ علي‌ جلوه‌ دهند و چرا سعي‌ مي‌كنند اهل‌ سنت‌ را به‌ بني‌ اميه‌ نسبت‌ دهند وآنان‌ را دشمنان‌ اهل‌ بيت‌ معرفي‌ كنند.
متأسفانه‌ ديري‌ نپائيد كه‌ اين‌ اختلاف‌ رنگي‌ مذهبي‌ گرفت‌ و شيعيان‌ گروهي‌ مستقل‌ و داراي‌ روش‌ جديدي‌ در اصول‌ وعقايد و فقه‌ و مواريث‌ شدند. اما اختلاف‌ ميان‌ علي‌ و معاويه‌ در اين‌ سطح‌ نبوده‌ و آنان‌ در اصول‌ و عقايد و غير اختلافي‌نداشتند. بلكه‌ اختلاف‌ آنها در مسايل‌ حكومتي‌ و سلايق‌ شخصي‌ بود و ربطي‌ به‌ آنچه‌ از رسول‌ اكرم‌ صلی الله علیه وسلم آموخته‌بودند نداشت‌. براي‌ اثبات‌ اين‌ ادعاي‌ خود دلايلي‌ از كتب‌ خود شيعيان‌ مي‌آوريم‌. مهمترين‌ منبع‌ شيعه‌ نهج‌ البلاغه‌است‌ كه‌ در آن‌ روايت‌ نسبت‌ داده‌ شده‌ به‌ علي‌ رضی الله عنه جمع‌ آوري‌ شده‌ است‌. در نهج‌ البلاغه‌ ج‌ 3 ص‌ 114 به‌ نقل‌ ازايشان‌ چنين‌ آمده‌ است‌: ابتداي‌ كار اينگونه‌ بود كه‌ ما با اهالي‌ شام‌ برخورد كرديم‌، روشن‌ است‌ كه‌ خدايمان‌ يكي‌ وپيامبرمان‌ يكي‌ است‌ و دوت‌ همه‌ ما به‌ اسلام‌ است‌. ما از آنها چيز بيشتري‌ غير از ايمان‌ به‌ خدا و تصديق‌ پيامبرش‌ صلی الله علیه وسلم نمي‌خواهند. آنچه‌ كه‌ ما و آنها در آن‌ اختلاف‌ كرديم‌ خون‌ عثمان‌ رضی الله عنه بود.
بنابراين‌ گفته‌ آنحضرت‌ و بر خلاف‌ آنچه‌ شيعيان‌ مي‌گويند، جز مسئله‌ قتل‌ عثمان‌ رضی الله عنه اختلاف‌ ديگري‌ ميان‌ علي‌ واصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم وجود نداشته‌ است‌. حضرت‌ علي‌ رضی الله عنه از تفرقه‌ و جدائي‌ ميان‌ اصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم حسرت‌مي‌خورد و اينگونه‌ در مرگ‌ آنها مرثيه‌ مي‌گفت‌: كجايند آن‌ قومي‌ كه‌ به‌ اسلام‌ دعوت‌ داده‌ شدند، پس‌ آن‌ را پذيرفتند،قرآن‌ را خواندند و آن‌ حكم‌ قرار دادند، چشمهايشان‌ از گريه‌ خشكيده‌ و شكمهايشان‌ از روزه‌ گرفتن‌ به‌ كمرهايشان‌چسبيده‌ بود. دندانهايشان‌ از تضرع‌ و التماس‌ به‌ درگاه‌ خداوند خشكيده‌، چهره‌ هايشان‌ از شب‌ زنده‌ داري‌ زرد و از خداترسي‌ خسته‌ بنظر مي‌رسيد. آنها برادرانم‌ بودند كه‌ رفتند، پس‌ ما حق‌ داريم‌ تشنه‌ ديدار آنها باشيم‌ و از جدائي‌ آنهاانگشت‌ غم‌ به‌ دهان‌ بگيريم‌ (نهج‌ البلاغه‌ ص‌235)
اين سخن‌ حكايت‌ از روابط‌ دوستانه‌ و محكم‌ ميان‌ علي‌ و اصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم مي‌كند، كمااينكه‌ علي‌ دخترش‌ ام‌ كلثوم‌را به‌ نكاح‌ عمر بن‌ خطاب‌ رضی الله عنه در آورد. كتابهائي‌ از اهل‌ تشيع‌ مانند كافي‌ كليني‌ ج‌5 ص‌346 و استبصار طوسي‌ ج‌3ص‌350 و منتهي‌ الامال‌ قمي‌ ج‌1 ص‌184 به‌ اين‌ حقيقت‌ اعتراف‌ كرده‌اند.
هنگاميكه‌ عمر بن‌ خطاب‌ رضی الله عنه شخصاً مي‌خواست‌ در جنگ‌ با روميها شركت‌ كند با علي‌ رضی الله عنه مشورت‌ نمود.حضرت‌ علي‌ رضی الله عنه او را از رفتن‌ منع‌ كرد و گفت‌ او بايد باقي‌ بماند زيرا كه‌ او قلعه‌ و نماد اعراب‌ و حامي‌ و پناهگاه‌مسلمين‌ است‌. (نهج‌ البلاغه‌، ج‌2 ص‌18) سپس‌ حضرت‌ علي‌ به‌ او گفت‌: اگر عجمها ترا ببينند مي‌گويند اين‌ ريشه‌ ونقطه‌ قوت‌ اعراب‌ است‌ و اگر ريشه‌ را قطع‌ كرديد در امان‌ خواهيد بود. عمر رأي‌ را پذيرفته‌ و به‌ جنگ‌ نرفت‌. (نهج‌البلاغه‌ ج‌2 ص‌30)
همچنين‌ در نهج‌ البلاغه‌ ج‌3، ص‌2 آمده‌ است‌ كه‌ علي‌ گرهي‌ از مردم‌ را ديد كه‌ بدگوئي‌ عثمان‌ را مي‌كردند. حضرت‌ علي‌ايشان‌ را مذمت‌ نمود و مي‌گفت‌: مردم‌ بدگوئي‌ او را مي‌كنند و من‌ مردي‌ از مهاجرين‌ بودم‌ كه‌ سعي‌ بسيار در دلجوئي‌ اومي‌كردم‌.
علي‌ رضی الله عنه از شدت‌ دوستي‌ خلفاي‌ ثلاثه‌ سه‌ تن‌ از فرزندان‌ خويش‌ را بنام‌ آنها نامگذاري‌ كرد، به‌ نامهاي‌ ابوبكر، عمر وعثمان‌. گرچه عامه‌ شيعيان‌ از اين‌ حقايق‌ آگاه‌ نيستند اما كتابهاي‌ شيعيان‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اقرار دارند. مانند كتابهاي‌ اعلام‌الوري‌ طبرسي‌ ص‌302، ارشاد المفيد 186، تاريخ‌ يعقوبي‌ ج‌2 ص‌213، مقاتل‌ الطالبين‌ ابي‌ فرج‌ اصفهاني‌ ص‌142،كشف‌ الغمه‌ اردبيلي‌ ج‌2 ص‌64 و جلاء العيون‌ مجلسي‌ ص‌182.
در جايي‌ ديگر علي‌ رضی الله عنه اصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم را چنين‌ توصيف‌ مي‌كند:
من‌ ياران‌ محمد صلی الله علیه وسلم را ديدم‌، هيچكس‌ از شما مثل‌ آنها نيست‌. ايشان‌ صبح‌ مي‌كردند ژوليده‌ موي‌ و غبار آلود، شبها درقيام‌ و سجود بودند، غروبها پيشانيهايشان‌ بر خاك‌ بود. از ياد روز قيامت‌ بر شعله‌هاي‌ آتش‌ مي‌ايستادند. پيشانيهايشان‌در اثر سجده‌هاي‌ طولاني‌ سائيده‌ شده‌ بود و از ذكر خدا اشك‌ بر چشمانشان‌ جاري‌ مي‌شد و گريبانهايشان‌ را تر مي‌كرد.
از ترس‌ خدا و اميد ثواب‌ او چنان‌ مي‌لرزيدند كه‌ درختان‌ از باد و طوفان‌ (نهج‌ البلاغه‌ ص‌190 ـ189)
حسين‌ رضی الله عنه نيز فرزندانش‌ را ابوبكر و عمر نام‌ نهاد و فرزندان‌ حسين‌ هم‌ براي‌ گراميداشت‌ ابوبكر و عمر فرزندان‌ خودرا به‌ اين‌ اسامي‌ نام‌ نهادند و اين‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ علماء شيعه‌ نيز در كتابهايشان‌ به‌ آن‌ اعتراف‌ كرده‌اند. ملاحظه‌ كنيداعلام‌ الوري‌ ص‌213، تاريخ‌ يعقوبي‌ ج‌2 ص‌228، مقاتل‌ الطالبين‌ ص‌78 و 116، التنبيه‌ والاشراف‌ مسعودي‌ (شيعي‌)ص‌263 و جلاء العيون‌ مجلسي‌ ص‌582.
موسي‌ بن‌ جعفر كه‌ بنابر اعتقاد شيعه‌ امام‌ هفتم‌ است‌، يكي‌ از فرزندان‌ خود را ابوبكر نام‌ نهاد. كتاب‌ كشف‌ الغمه‌ ج‌2ص‌217 و مقاتل‌ الطالبين‌ ص‌561 اين‌ موضوع‌ را ذكر كرده‌اند. همچنين‌ امام‌ مذكور دخترش‌ را عائشه‌ نام‌ گذاشت‌. پدربزرگ‌ او علي‌ بن‌ حسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ نيز دخترش را عائشه ناميده بود (كشف الغمه والفصول الهمه صـ: 283) همچنين امام دهم شيعيان علي بن محمد هادي پسري بنام حسن و دختري بنام عائشه داشت. (كشف الغمه جـ: 2 صـ: 324 والفصول المهمه صـ: 283).
عبد الله بن جعفر بي أبي طالب فرزندش را ابوبكر نام‌ نهاد. (مقاتل‌ الطالبين‌ ص‌123) حسن‌ بن‌ علي‌ سه‌ فرزند داشت‌ كه‌ يكي‌ از آنها عمر نام‌ داشت‌. (تاريخ‌ يعقوبي‌ ج‌2 ص‌228 و عمدة‌ الطالب‌ ص‌81 و الفصول‌ المهمه‌ ص‌166).
اين همه‌ دال‌ بر اين‌ است‌ كه‌ موضع‌ شيعيان‌ نسبت‌ به‌ اصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم موضع‌ اهل‌ بيت‌ نيست‌! و گرنه‌ آيا از شيعيان‌كسي‌ هست‌ كه‌ فرزندانش‌ را ابوبكر يا عائشه‌ يا عمر نامگذاري‌ كند؟ با توجه‌ به‌ اينكه‌ اهل‌ بيت‌ اين‌ كار را كرده ‌اند ما در اينجا ادعاي‌ دوستي‌ و ارادت‌ شيعيان‌ نسبت‌ به‌ اهل‌ بيت‌ را امتحان‌ كرده‌ و مي‌گوئيم‌: از اهل‌ بيت‌ در نامگذاري‌ فرزندانتان‌ بنام‌ خلفاي‌ سه‌ گانه‌ و عائشه‌ پيروي‌ كنيد وگرنه‌ ادعاي‌ ارادت‌ و پيرويتان‌ از اهل‌ بيت‌ جز ادعائي‌ بي‌ محتوا و عاري‌ از حقيقت‌ چيز ديگري‌ نخواهد بود.
طبرسي از امام‌ باقر روايت‌ مي‌كند كه‌ گفت‌: من‌ منكر فضيلت‌ عمر نيستم‌ اما ابوبكر از عمر افضل‌ است‌ (الاحتجاج‌طبرسي‌ ص‌230) مردي‌ از محمد بن‌ علي‌ متعجب‌ شد وقتي‌ ديد او ابوبكر را متصف‌ به‌ صديق‌ مي‌كند و پرسيد آيا تو نيز او را موصوف‌ به‌صديق‌ مي‌كني‌؟ محمد بن‌ علي‌ گفت‌: بلي‌، و هر كس‌ او را صديق‌ نگويد قولش‌ را در دنيا و آخرت‌ تصديق‌ نخواهد كرد(كشف‌ الغمه‌ ج‌2 ص‌174)
تمام‌ رواياتي‌ كه‌ ذكر مي‌شود توسط‌ بزرگترين‌ و برجسته‌ترين‌ علماء و مراجع‌ شيعه‌ در مهمترين‌ كتب‌ ايشان‌ روايت‌ شده‌است‌ و ما از منابع‌ خود شيعيان‌ استدلال‌ مي‌كنيم‌. از جعفر بن‌ محمد امام‌ ششم‌ شيعيان‌ روايت‌ است‌ كه‌ زني‌ داناخدمت‌ ايشان‌ رسيد و از او در مورد ابوبكر و عمر سوال‌ نمود. محمد بن‌ جعفر در جواب‌ آن‌ زن‌ گفت‌: آن‌ دو را دوست‌بدار. آن‌ زن‌ گفت‌: من‌ آنگاه‌ كه‌ به‌ ملاقات‌ پروردگارم‌ شتافتم‌ به‌ او مي‌گويم‌ تو مرا به‌ دوستي‌ آنها امر كرده‌ بودي‌. امام‌ درجواب‌ گفت‌: بلي‌ (الكافي‌، الروضه‌، ج‌8 ص‌101)
جعفر صادق پيوسته‌ مي‌گفت‌: ولدني‌ ابوبكر مرتين‌. بخاطر اينكه‌ نسبت‌ جعفر صادق از دو طرف‌ به‌ ابوبكر مي‌رسد. اول‌از طريق‌ مادرش‌، فاطمه‌ بنت‌ قاسم‌، كه‌ قاسم‌ فرزند ابوبكر است‌. و دوم‌ از طريق‌ مادربزرگش‌ اسماء بنت‌ عبدالرحمن‌ بن‌ابوبكر كه‌ مادر فاطمه‌ مي‌باشد. (عمدة‌ الطالب‌ ص‌195 چاپ‌ ايران‌ و الارشاد المفيد ص‌186 و الكافي‌، الحجه‌، ج‌1ص‌472)
مسعودي‌ مي‌گويد: عثمان‌ در حال‌ تلاوت‌ قرآن‌ كشته‌ شد. زنش‌ فرياد برآورد كه‌ اميرالمؤمنين‌ را كشتند. آنگاه‌ حسن‌ وحسين‌ داخل‌ خانه‌ آمدند و عثمان‌ را در حالي‌ يافتند كه‌ روحش‌ پرواز كرده‌ بود و بر او گريستند. اين‌ خبر به‌ علي‌، طلحه‌ و زبير (رضي‌ الله عنهما) رسيد علي (رضي الله عنه) به درون خانه آمد در حاليكه پريشان و غمگين بود بر صورت حسن سيلي زد و مشتي بر سينه حسين كوبيد و گفت: امير المؤمنين چگونه كشته شد, در حاليكه شما نزديك خانه بوديد و به محمد بن طلحه ناسزا گفت و عبد الله بن زبير را لعنت كرد. (مروج‌ الذهب‌ مسعودي‌ ج‌2 ص‌344)
ابوالفرج‌ اصفهاني‌ در مقاتل‌ الطالبين‌ چاپ‌ دارالمعرفة‌ بيروت‌ ص‌87 و 142، اردبيلي‌ در كشف‌ الغمه‌ ج‌2 ص‌64 ومجلسي‌ در جلاء العيون‌ ص‌582 مي ‌نويسند: ابوبكر فرزند علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ در ركاب‌ برادرش‌ امام‌ حسين‌ در كربلا به‌شهادت‌ رسيد همچنانكه‌ فرزند امام‌ حسين‌ كه‌ او نيز ابوبكر نام‌ داشت‌ در همين‌ نبرد شهيد شد. در ساير تأليفات‌ شيعه‌ ازجمله‌ تنبيه‌ والاشراف‌ ص‌263 و كشف‌ الغمه‌ ج‌2 ص‌74 هم‌ به‌ اين‌ موضوع‌ اعتراف‌ شده‌ است‌. مجلسي‌ در كتاب‌ جلاء العيون‌ ص‌582 مي‌نويسد: عمر فرزند امام‌ حسن‌ از جمله‌ كساني‌ بود كه‌ در كربلا در ركاب‌ عموي‌ خود امام‌ حسين‌ به‌شهادت‌ رسد. اصفهاني‌ در ان‌ مورد با گفته‌ مجلسي‌ موافق‌ نيست‌ و در مقاتل‌ الطالبين‌ ص‌116 مي‌نويسد: عمر بن‌ حسن‌شهيد نشده‌ بلكه‌ به‌ اسارت‌ درآمد.
اينها حقايقي‌ است‌ كه‌ از عامه‌ شيعه‌ پوشيده‌ نگاه‌ داشته‌ شده‌ است‌. جاي‌ بسي‌ شگفتي‌ است‌ كه‌ شيعيان‌ در سوگ‌شهادت‌ امام‌ حسين‌ رضی الله عنه مي‌گريند در حاليكه‌ حتي‌ نامي‌ از برادرش‌ ابوبكر و نيز فرزندش‌ ابوبكر كه‌ در ركاب‌ ايشان‌ به‌شهادت‌ رسيدند به‌ ميان‌ نمي‌آورند! علت‌ چيست‌؟ آيا مگر اين‌ دو از اهل‌ بيت‌ رسول‌ نيستند؟ و با اينكه‌ به‌ صلاح‌زعماي‌ شيعه‌ نيست‌ كه‌ عامه‌ مردم‌ شيعه‌ از اين‌ حقايق‌ آگاه‌ شوند! چرا كه‌ آن‌ دو تن‌ نامهايي‌ دارند كه‌ نشان‌ از رابطه‌صميمانه‌ و عمق‌ محبت‌ اهل‌ بيت‌ نسبت‌ به‌ اصحاب‌ پيامبر و در رأس‌ آنان‌ ابوبكر و عمر رضي‌ الله عنهما دارد. و به‌ راستي‌چرا زعماي‌ شيعه‌ مي‌خواهند رابطه‌ صميمانه‌، پاك‌ و محبت‌ عميق‌ ميان‌ اهل‌ بيت‌ و اصحاب‌ پيامبر صلی الله علیه وسلم رااز ديد عامه‌شيعه‌ مخفي‌ نگاهدارند؟ آنچه‌ كه‌ بسياري‌ از مسلمين‌ رابر مي‌انگيزاند كه‌ فرزندانشان‌ را ابوبكر و عمر بنامند، فرخندگي‌ وشأن‌ والاي‌ ابوبكر و عمر رضي‌ الله عنهما است‌، چرا كه‌ آندو در واقع‌ نزديكترين‌ افراد به‌ پيامبر اسلام‌ بوده‌اند.

چرا حضرت علي رضي الله عنه سكوت كرد؟
در اين گفتار مي خواهيم رفتار شخصيت ديگر اين داستان يعني كسيكه مدعيان, مدعي اند حقش غصب شده است را بررسي كنيم ما رفتار او در مقابل غاصبان را از منابعي نقل ميكنيم كه پيروان او از هر فرقه اي قبول دارند.همه پذيرفته اند حضرت عليرضي الله عنه براي كسب حق خدا دادي دست به شمشير نبردند و 25 سال سكوت كردند، چرا؟
تا آنجا كه من ميدانم تشيع معمولاً براي توجيه اين سكوت دو دليل مياورند:
دليل اول: حضرت بدان خاطر سكوت فرمود كه اساس اسلام بخطر نيفتد ايشان مصلحت خود را فداي اسلام كردند زيرا اسلام جوان و نو پا بود و احتمال داشت بر اثر مخالفت حضرت علي بطور كلي نابود ميشد.
دليل دوم: حضرت علي قدرت نداشت كه حق خود را بگيرد پس بناچار در مقابل دشمنان سكوت كرد.
اما اين توجيهات يك معني ديگر هم دارد و آن اينكه خلفاي پيش از حضرت علي به اسلام خدمت ميكردند و اعتراف ضمني به اين است كه آن راد مؤمناني بودند كه هدفشان پيش بردن اهداف اسلام بود لهذا خدمتشان تا آن اندازه مفيد بود كه حضرت علي اين گناه عظيم يعني غصب خلافت را سهل شمردند و سكوت فرمودند.
صرف نظر از تضاد موجود در اين دليل بهر حال و حداقل، يك موضوع ثابت مي شود و آن اينكه اصحاب منافق و مرتد نبودند بلكه خادمان مخلص اسلام محسوب مي شدند و با ثابت شدن اين ديگر چگونه مي توان اتهام عظيم نافرماني از فرامين الهي را متوجه آن پاكبازان كرد.
و دليل دوم كه ميگويند حضرت قدرت نداشت نيز دليلي سست و بي پايه است زيرا براي گرفتن حق و اقدام براي راست كردن كجيها قدرت ملاك نيست حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم نيز در اول نيرو نداشتند و يك تنه شروع كردند. و رفته رفته اصحاب پيرامون ايشان جمع شدند و تا بالاخره حكومت اسلام را پايه ريزي كردند و آنگهي كه آدم قدرت نداشته باشد مگر بايد زير بار حكومت منافقين 25 سال زندگي كند؟ نه گمان نمي كنم اين روش و سيرة شير خدا علي مرتضي رضي الله عنه باشد.
بعدها كه حضرت علي رضي الله عنه خود بخلافت رسيدند در مقابل امير شام (معاويه) رضي الله عنه نرمش نشان ندادند. درحاليكه قدرت كافي هم نداشتند و مصلحت هم نبود. و در جواب آنهائي كه به ايشان عرض ميكردند كه معاويه در شام قوي و نيرومند است و بهتر است مدتي به او چيزي نگوييد. فرمودند: يك روز هم او را تحمل نمي كنم.
اينجا كه ميرسيم مي گويند:علي مصلحت گرا نبود. پس حرف ما را ميزنند, يعني اينكه دليل دوم آنها به اعتراف خودشان بطور كلي نادرست است.
علي براي جان خود بخاطر پيش برد حق ارزشي قائل نبود فراموش نكنيم علي اولين فدائي در اسلام بود مگر اين علي نبود كه به جاي رسول خدا در رختخواب خوابيد؟ و جانش را در معرض خطر گذاشت از اين بالاتر حضرت عليرضي الله عنه ميدانست كه اگر حق با او باشد پيروز خواهد شد زيرا ابرقدرت يعني خداوندجل جلاله او را تأييد ميكرد زيرا او اين آيه را خوانده بود و به معني آن آگاهي داشت كه:
(كَمْ مِنْ فِئَهٍ قَلِيلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً كَثِيرَهً بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ)[1]
«چه بسا گروه اندكي كه پيروز شدند برجماعتي بزرگ به اراده خدا و خدا باشكيبايان است».
اغلب تشيع بر اين باورند كه هر گناهي كه پس از وفات رسول صلي الله عليه وآله وسلم رخ داد ريشه اش درهمان انحراف اوليه است آنها جمله معروفي دارند كه: عمرگناهي ازگناهان ابوبكر بود.!
پس گناهان معاويه هم گناهي ازگناهان ابوبكر محسوب مي شود و بر اساس منطق واقعاً هم همينطور بايد باشد اگر علي حقش توسط ابوبكر غصب نمي شد ديگر يزيد ميداني پيدا نميكرد, كه امام حسين را بكشد.
حتما حضرت علي رضي الله عنه بيشتر از ما به اين حقيقت كه كژ روي اوليه سنگ بناي تمام انحرافات بعدي است واقف بودند.
پس چرا سكوت كردند؟
چرا براي تغيير اين ظلم عظيم آنطور اقدام نكردند كه پسرشان حسين رضي الله عنه عمل كردند؟
و از اين بالاتر ديگر چرا به آنها كمك كردند؟
ما در تاريخ خوانده ايم كه آن حضرت مشاور خوبي براي خلفاي سه گانه بودند تشيع به اين قول حضرت عمر كه فرمودند: «اگر علي نميبود عمر هلاك مي شد». افتخار مي كنند و آنرا دليلي بر دانش علي ميدانند من هم افتخار ميكنم به دانش علي رضي الله عنه هم به تواضع عمر رضي الله عنه و هم به دوستي و برادري موجود در بين آن دو راد مرد بزرگ تاريخ ولي بهر حال اين جمله ثابت مي كند كه علي خير خواه عمر بود وقتي حضرت عمر اراده فرمود كه براي جنگ با دشمنان اسلام شخصاً به ميدان نبرد ايران برود حضرت علي فرمودند: «اگر تو بروي و شكست بخوري يا بميري روحيه سربازان خراب مي شود اما اگر در مدينه باشي مي تواني در پي هر شكست بر ايشان نيروي كمكي و تازه نفسي بفرستي».
علي حريص بود كه عمر عمرش طولاني باشد نمي توان براي يك منافق مرتد عمر بيشتري را آرزو كرد. نه با هيچ منطقي علي چنان كاري نمي كرد علي دشمن منافقان و مرتدان بود علي حتي باكفار حرف نمي زد, علي دخترش را به عمر داد! اين مگر ممكن است كه آدمي مثل علي دخترش را به كافري مرتد و منافق بدهد؟! اين مگر امكان دارد كه آدمي مثل علي دخترش را به كسي بدهد كه نافرماني خدا را در مهم ترين دستورات دين انجام داده است؟ اگر رفتار حضرت علي در قبال خلفاي راشدين ديگر را با گفتار مدعيان پيروي او بسنجيم تضادي بزرگ مي بينيم و ناچاريم بگوئيم:
يا آن رفتار از علي سر نزده و يا اين اقوال دروغ است.
اما همه موافقند به اينكه علي رضي الله عنه آنچه را بر شمرده ايم انجام داده است.
و تازه ما مي گوئيم پيوند هاي دوستي و برادري آنها حتي زيادتر از آنچه بود كه نوشتيم, اما بهرحال همان قدري هم كه بين ما مشترك است كافي است پس مي ماند اين احتمال كه آن اقوال دروغ است بله آن حرفها دروغ است پذيرش اين جمله تنها راه خلاصي از مخمصه تضاد است.
اصلا اين مسئله قابل درك و تصور نيست كه خداوند تبارك و تعالي حكم رهبري امت بعد از پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم را بنام علي صادر فرمايد و علي بنا به صلاح ديد خود از آن حق صرف نظر كند.
اينجا مسئله حق مطرح نيست. مسئله وظيفه پيش مي آيد علي موظف بود كه به دستور الله جل جلاله عمل كند او مأمور بود كه حكم خداوند جل جلاله را اجرا كند لذا اينكه مي گويند: «حق علي را خورده اند و علي سكوت كرد». جملة نادرستي است.
بايد بگويند: «مانع انجام وظيفه حضرت علي شدند و علي سكوت كرد». و اين را چطور جرأت دارند كه بگويند؟
در اينجا تشيع براي ساختن پاسخي به اين ايراد مي گويند: حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم وقتي به علي دستور الهي را ابلاغ فرمود در ضمن اضافه كردند كه: «يا علي اگر با تو ناسازگاري كردند و تو را نپذيرفتند سكوت كن» ...


دسته بندی: علوم انسانی » معارف اسلامی

تعداد مشاهده: 3 مشاهده

فرمت فایل دانلودی:.zip

فرمت فایل اصلی: word

تعداد صفحات: 283

حجم فایل:182 کیلوبایت

 قیمت: 30,000 تومان
پس از پرداخت، لینک دانلود فایل برای شما نشان داده می شود.   پرداخت و دریافت فایل
  • محتوای فایل دانلودی:
    در قالب word و در 283 صفحه، قابل ویرایش.